به نام او
با هر پرشی که می کردم احساس میکردم چیزی درونم تکون میخوره، اول تلاش می کردم دستم به
خوشه ی انگور برسه تا بشورم با هم بخوریم ولی بعد فقط میپریدم که دقیقا بفهمم اینی که داره توم با
تاخیر بالا پایین میپره کجامه؟
وقتی داشتم انگورها رو میشستم چشمم افتاد به شکمم.احساس کردم دقیقا همون جاست.چشام بستم و
دستم گذاشتم روش انگار یکی از اونور دستش دقیقا روبروی دست من گذاشت. زود چشام باز کردم،
سعی کردم به خودم بقبولونم که توهمی بیش نبوده. شبش مهمونی دعوت بودم ، یه لباس راحت تنم
کردم. دوست نداشتم گن تنم کنم فقط به خاطر حس خاصی که به شکمم پیدا کرده بودم . توی مهمونی
یکی گفت چرا شکمت باد کرده.من تکرار کردم باد کرده ؟! آهان شبا یک کم نفق میکنه، یهو یه
چیزی توی شکمم تکون خورد،نه ، یه چیز نبود سه تا چیز بودند.خیلی زود با یه خداحافظی سریع از
مهمونی زدم بیرون، نفهمیدم چطور رسیدم خونه. بعد اینکه آرایشم پاک کردم و یه لیوان آب سرد
خوردم ، خودم با لباس خواب گشاد جلوی آینه دیدم. چشام بستم و دو تا دستام گذاشتم روی شکمم.آره
...خودشه... دیدمشون، سه تا نوزاد خیلی کوچیک که توی مایعی میچرخیدند. چشاشون بسته بود.
چشام خیلی سریع باز کردم ، وای چطور امکان داره ! رفتم دستشویی آب به صورتم زدم. لباسم زدم
بالا دو تا برجستگی از شکمم زده بود بیرون. نه این امکان نداره ! چه کار کنم؟ شاید غده باشه ، نه؟ شاید شاید شاید، به بقیه چی بگم؟نه من دوسشون دارم....همه افکارم متوقف شد. فقط یه جمله تو ذهنم
اومد : من حامله ام؟ وای...این همون چیزیه که آرزوش داشتم.
نور از کنار پرده به زور خودش چپوند تو اتاق.نفهمیدم کی اومد ، میخواستم لباسام تنم کنم برم
دکترکه چشمم به ساعت افتاد.5:30 صبح . دکترها هم الان خوابند.نمیدونم کی شد 5:30 عصر.اتاق
پراز کاغذ خط خطی شده از سه نوزاد در هم لولیده بود. لباس پوشیدم رفتم دکتر.هر ثانیه ای که
توی اطاق انتظار مطب بودم رو با دقت شمردم تا نوبتم شد.نمیخواستم به حرفایی که میخواستم بزنم و
بشنوم فکر کنم. دکتر یه خانم شیک پوش بود.بدون روسری نشسته بود و داشت چیزی
مینوشت و همونطور که سرش پایین بود گفت خب مشکلت چیه؟ نمیدونستم چی بگم ، گفتم باردارم.
کلی سوال کرد و بعد منو روی تخت خوابوند و شروع کرد به معاینه کردن. این تخت رو قبلا هم
دیده بودم ولی این بار خیلی فرق داشت .قبلا با خجالت دراز میکشیدم ولی این بار خیلی جسارت
داشتم.خب من قرار بود ادای آدم بزرگا رو در بیارم. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی مثل مامانم
شم. توی این فکرها بودم که صدای دکتر شنیدم که با عصبانیت بهم گفت از تخت بیام پایین و رفت پشت میزش نشست . زل زدم بهش و با عصبانیت
گفت خانم شما بهتره پیش یه روانپزشک برید ... جملش قطع کردم و گفتم : من اونا
رو دیدم شکل و اندازه همند.اگه نمیتونم طبیعی بزام...اینبار اون پرید تو حرفم و گفت خانم شما باکره
اید ، چطور ممکنه حامله باشید؟ نکنه میخواید ادای مریم مقدس در بیارید !... انقدر تند غر میزد که نمیفهمیدم چی میگه و داشتم راضیش میکردم
واسم سونوگرافی بنویسه که تکون خوردند، با شعف داد زدم : بیا دستت بزار رو شکمم، اونا تکون
میخورند.دکتر شروع کرد به چیزی نوشتن توی دفترچه ام انگار میخواست هر کاری لازمه بکنه تا فقط من از مطبش برم بیرون.
ساعت 1 ظهر بود.خیره شده بودم به عکس سونوگرافی روی پنجره.یه صدایی از توی حیاط اومد، به
حیاط که رسیدم یه توپ پلاستیکی ، سرگردون آخرین تکون هاش میخورد. زنگ در زدند. توپ
برداشتم و در باز کردم . سه تا پسربچه شبیه هم سلام کردند و معذرت خواهی. توپ بهشون دادم ،
دویدند و رفتند و من جای خالی اونها رو در درونم ، خیلی عمیق حس کردم.
28/5/87 بر اساس یه خواب عجیب.


